عکس و بیوگرافی مطالب جالب و خواندنی و متن ترانه آهنگ خوانندگان
نگاه گوناگون کوروش

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستان جالب و خواندنی

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند

من و تو

تو مرا
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت!

شعر زیبا از یه دوست

گناهی ندارم
ولی قسمت اینه
که چشمای کورم
به راهت بشینه
برای دل من
واسه جسم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات
کسی در نیاورد
که هر کی
تورو خواست
یه روزی بد اورد
برای دل من
واسه جسم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
واسه من که
بر عکس کار زمونه
یکی نیست که
قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم
ولی قسمت اینه
که چشمای کورم
به راهت بشینه
هنوزم
زمستون به یادت بهاره
تو قلبم
کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم
ساز نا سازگاره
سکوتم به جز تو
صدایی نداره
تو خواب و خیالم
همش فکر اینم
که
دستاتو یازم
تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب
پریدم که بازم
با چشمای کورم
به راهت بشینم
سر از کار چشمات
کسی در نیاورد
که هر کی
تورو خواست
یه روزی بد اورد
برای دل من
واسه جسم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم

بانک زمان

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.
ارزش یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده میداند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به‏دنیا آورده میداند،
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته‏ نامه میداند،
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است.

جمله از یه آشنا ولی نمی دونم كیه ؟؟

یه آشنایی داشتم که می گفت اونی که رفته بذار بره ،اگه باید، بر می گرده و گرنه همون بهتر که بره.ولی من هیچ وقت اونایی رو که دوست داشتم نذاشتم برن،اگه از زندگیم رفتن،از قلبم نذاشتم برن

به سلامتی:

به سلامتی درخت/نه به خاطرمیوه اش/به خاطر سایه اش
به سلامتی کرم خاکی/نه خاطر کرمش/به خاطر خاکی بودنش
به سلامتی دیوار/که هر مرد نا مردی بهش تکیه می کنند
به سلامتی مورچه/که کسی اشکش رو ندیده
به سلامتی خیار/نه به خاطر خ اش/بلکه به خاطر یارش
به سلامتی گاو/چون نگفت من/گفت ما
به سلامتی شلغم/نه به خاطر شلش/به خاطرغمش
به سلامتی کلاغ/ نه به خاطرسیاهیش/به خاطررنگیش
به سلامتی سگ/نه به خاطرپارسش/به خاطر وفاش
به سلامتی هرچی نامرده که اگه نامرد نباشه مردا شناخته نمیشن

مهلت خدا برای زندگی

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!....

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من چهره شما رو تشخیص ندادم!!!"

رمز جذابیت جوجه اردک زشت

یک هفته ای هست که سعید همکلاسی ما شده است. سعید موهای کم پشت دارد، رنگ چهره اش تیره است و صورتش با آن گونه های برجسته زشت به نظر می رسد. روز اول که وارد کلاس شد و ردیف اول را برای نشستن انتخاب کرد، سحر دختر زیبارو اما پرادعای کلاس مقابل او ایستاد و گفت: تازه وارد! افراد خاص می توانند ردیف جلو بنشیند، تو فقط جوجه اردک زشت هستی!
یک دفعه کلاس از خنده ترکید؛ خنده بعضی ها مصنوعی بود، بعضی ها هم اغراق آمیز می خندیدند!
تازه وارد (سعید) با نگاهی مملو از مهربانی و با اعتماد به نفس بالا در جوابش گفت: اما بر عکس من، شما بسیار زیبا و جذاب هستید.
این جمله موجب شد در همان روز اول، تازه وارد احترام ویژه ای در میان همه همکلاسی ها و از جمله من پیدا کند، او  با همین یک جمله نشان داد که صادق ترین و با اعتمادترین فرد کلاس هست و اجازه نشستن بر روی صندلی ردیف اول را دارد.
سعید روز دوم که وارد کلاس شد با صدای بلند سلام کرد و خود را معرفی کرد؛ جوجه اردک زشت هستم.
برای دومین بار بعد از حضور سعید، کلاس از خنده ترکید؛ این بار همه خنده ها طبیعی بود، منم همرنگ جماعت شدم.
بعد از اینکه کلاس آرام شد، سعید برای همه همکلاسی ها نام مناسبی انتخاب کرد؛ سحر را چشم عسلی، ابروکمانی صدا کرد،  نام من  «نویسنده شب و روز» شد. بقیه همکلاسی ها هم لقب های برازنده گرفتند؛ خوق اخلاق ترین همکلاسی، محبوب ترین یاور استاد و ...
سعید در انتخاب نام ها به جنبه های مثبت همکلاسی ها نگاه کرد بخاطر همین همه همکلاسی ها از لقبی که گرفته بودند، راضی شدند.
امروز برای اردوی آخر هفته همه همکلاسی ها می خواستند با سعید هم گروه شوند، شانس با من یار بود و من با تازه وارد کلاس همگروه شدم.
من به شوخی از سعید پرسیدم: جوجه اردک زشت، رمز جذابیت سحرآمیزت چیست؟
سعید جواب داد: «برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود.»

نکته ها:
امام علی (ع) می فرماید: «دل میلی دارد و بی میلی، دل ها را از ناحیه میل آن ها به دست آورید.» ( نهج البلاغه، حکمت 193)

خدا چه رنگیه ...

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .

- مامان خدا زرده ؟!!

زن سر جلو برد: چطور؟!

- آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده !…

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!

مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد…

چشم باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه…

زن به چشمان بی فروغ  و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش …

داستان ازدواج با زیبا رویان

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.
پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچکدارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.
پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.
پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است
. همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تانازدواج کنم!
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.
اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و
با گِلهگفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به اینزشتی است؟
پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
مواظب باشید فریب نخورید
خواهش می کنم در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید!

 
  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : کورش

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


کد لوگو حمایت از کشور ایران

گوگل رنک

پیج رنک

رتبه سنج گوگل

دیکشنری


کد لوگو حمایت از تیم پرسپولیس

قالب وبلاگ و ابزارهای روزگذر
آرشیو اس ام اس الوند - پیامک های متنوع و خواندنی ساعت مچی مجله تفریحی - مجله تفریحی و خبری تودی مگ



در این وبلاگ
در كل اینترنت

آمارگیر وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic